از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

ماه آسمونم

شکارچی سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲، 10:22

صداش

،

صداشو گوش میدم گریه میکنم

بگم بدونن چرا

تو چقد ساکتی و صبوری

حتی چون عصبانی بودم کاکتویه رو هم با خشم از جاش در نیاوردم

از درخته هم اجازه گرفتم و نگران بودم بیش از حد

و با خشم کوتاهش نکنم

مگه خوبی جبران نداشت خدا ؟

من که برگشتم و نگات کردم

اونو میخاستم

اصلا هستی ؟

یا خسته شدی و رفتی :(

،

بمیرم برات دلبر قشنگم

خوشبخت بشی :(

ماهی بی دریا

شکارچی سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲، 10:14

فصل بعدی پاییزه ؟

من دلبرمو پاییز پیدا کرده بودم ،

دورت بگردم عشقم

دو روزه نیوندی :(

نمیدونم داره چه اتفاقی میفته

نمیدونم چیکار میکنم

خیلی عجیب دارن میگذرن روزا

کاش تسلیم نشده بودم

کاش دهن همه رو سرویس میکردم

دلم برات خیلی تنگه

میدونی صبر میکنم برات

صبر میکنم :(

ماه آسمونم

شکارچی سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲، 8:1

کُنون چه چاره کنم ، مهنتِ خمار تو را ...

دلبر نازنینم

شکارچی دوشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۲، 11:16

دلم اروم نمیگیره

انگار همه بدنم داره گریه میکنه

انگار یه اتیش تو قلبمه که هی شعله میکشه

هی اروم میشه و دوباره شعله میکشه و

همه وجودم گریه میکنه

بیمار

شکارچی دوشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۲، 10:53

نتونستم بخوابم

رفتم بیابون دو بزنم بلکم اروم شم

همه مسیر رو گریه کردم و جیغ کشیدم

و به زنبور هایی که جفت بودن فش دادم

و حسودی کردم .

ماه من

شکارچی دوشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۲، 5:13

نمیدونم چه اتفاقی داره میفته

خوشبخت بشی

من لیاقتت رو نداشتم

تو اون سیب بالای درخت بودی

من شجاعت بدست آوردنت رو نداشتم

اره واقعیت همینه

لعنت به من

،

دلم برای صدای قشنگت تنگ شده

دیگه هیشکی تو نمیشه

دیگه نمیخام کسی تو بشه

نمیدونم چه اتفاقی داره میفته

نگاه میکنم و جونم از دستم میره

بی تو

شکارچی شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲، 4:43

یعنی تو لباس عروس چطوری میشه ؟

موهاش ، موهاش که بوی بهشت میداد

دستاش که از دشت ها قشنگ تر بود

باورم نمیشه میمیرم و دیگه هرگز نمیبینمش

،

من امید داشتم

هر روز جمله های عاشقانه جمع میکردم برات

چیکار کنم اونا رو ؟

،

زنده بودم چون دلم میخاست برسم بهت

و بخندونمت

دیگه نمیشه ...

جانم

شکارچی شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲، 4:33

امید داشتم یه اتفاقی بیفته و برسیم بهم

ولی امشب بهم گفت داره ازدواج میکنه

،

هنوز توی شوک هستم و نمیتونم گریه کنم

امیدم نا امید شده

دیگه قرار نیست خندیدنش رو ببینم

،

ماورای باور های ما

ماورای بودن ها و نبودن های ما

انجا دشتیست

تو را انجا خواهم دید

دلبرم

شکارچی شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲، 2:50

حالم خیلی بد بود ولی دوست داشتم‌ببرمش پاساژ

وقتی اومدیم بیرون سرد بود و باد میومد

لباس مناسبی تنم نبود و شروع کردم به لرزیدن

دیگه صورتم رو حس نمیکردم

انگشتام رو حس نمیکردم

و انقد سردم بود که نمیتونستم حرف بزنم

هرگز به عمرم انقد سردم نشده بود

حاظرم یه روز کامل رو این طوری باشم

ولی مثل دفعه قبل دستانو بگیره و بغلم کنه تا گرم بشم

Shift + dell

شکارچی جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۲، 15:10

وقتی یکی افکار منفیی داره

و همش جمله های منفی میگه

نمیتونم تحملش کنم و به طور کل

از زندگیم حذفش میکنم

،

متاسفانه م هم حذف شد

دوست ندارم این کارو

ولی انجامش دادم

,

تو این چند وقته خیلی تغییر کرده همه چی

اون ترسید ازم و سعی کرد

دور بشه تا اگه حذف شد دلش نشکنه

از طرفی هم یکی پیدا کرد و دلگرم اونه

دیگه حسابی دور شده ...

،

دارم تنها تر و دور تر میشم از ادما

چرا این طوریه ؟ :|