از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

شکارچی جمعه شانزدهم آبان ۱۴۰۴، 6:19

هنوز خشمگینم

دیگه هرگز نمیبخشمش

هرگز

،

خود خواه عوضی

،

دست روی سرم کشید

دوست داشتم :(

یاد پدرم افتادم

دستای مردونه قوی و با محبت

،

دلم برات تنگ شده

خدا رحمتت کنه

،

بعد اون کلی اتفاق افتاد

ولی اون محبتش و چند ثانیه

بر سرم دست کشیدنش خاطرم هست

،

چقد عجیبه که ادم گنده ها هم نیاز

به توجه و محبت دارن

،

مخوصا نیاز به نوازش و بغل

،

چیزی کل برای رعیس ها و رهبر ها

برای شجاع ها و نترس ها سخت گیر میاد

،

سهم ما بیشتر مشتو لگده و در جواب

لبخند زدن و دست دوستی دراز کردنه

،

غمگینم از ظلمی که بهم شد

هرگز نمیبخشمت