از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

:(

شکارچی سه شنبه نهم بهمن ۱۴۰۳، 21:40

گفتن تنها تر میشیا

فعلا تنها تر شدم

میترسم چیزی بگم و بگه عجب ادم ضعیفیه
حالا غمام هزار و شنونده غم هام سفر شده
،
اینبار درست نوشتم چون مونگار نیست و در سفره :)
،
فکر بدهیام هستم
چقد فشار اومد بهم
چقد کار میکنم و هنوز رو نیومدم
هنوز منفی هستم
تو این اوضاع کی همچین میکنه من کردم ؟
امان از دل شجاع من
خری تو پسر خررررررررررررررررر
،
خیلی کار میکنم
به چشمم فشار اومده
نشه نتونم هیچی برا خودم بخرم بشم مثل بابا ها
نشه پلیور کهنه دون دون شده کشیده بشه به یه پلیور نو
،
من از مردن و حیوونا و ادما و تنهایی و تاریکی و ارتفاع و دریا و هر کوفت دیگه ای نمیترسم
توم دل همشون شنا کردم من از فقر میتریم خیلی میتریسم خیلی میترسم
از دوست داشته نشدن میترسیم
،
بچگی دوستم نداشتن
منو شکنجه کردن و سوزوندن و داغ ابدی زدنو زندونی کردن و سعی کردن بکشن و فقر از کفش کهنه سوراخم و لباس پاره و تو سطل زباله غذا خودم ،

همشون گذشت و ترس فقره مونده
راستی وقتی اندتنم تو اون انباری اریکه ورفتن
وقتی برگشتم پشتمو نگا کردم که تاریکه و هیشکی نی
وقتی صدای قدم هاشون اومد که رفتن
اون طوری که گریه کردم و از هوش رفتم
و بعدش که تا 23 سالگی شب اداری داشتم
اینا هم گذشتن
ولی همیشه یه چیزی ازش میموه نه ؟
مثل اون قاشقی که روی اجاق گار داغ کردن و گذاشتن پشت دستم
دردش رفته ولی ردش هست 25 سال گذشته ولی ردش هست
،
رد بغضی درد ها میموهه
،
ولی من هرگز نخاستم دیگری درد بکشه
و هرگز سخت نمیگیرم و سعی میکنم ادم مهربونه باشم :(

هیرو

شکارچی سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳، 0:14

راستشو بگم هنوز مطمعن نیستم

میترسم ازش

گاهی صداقت نداره

شایدم خیلی وسواسم

،

این روزا خیلی خستم

از استرس دست و پام میلرزه

کل روز

پشت سیستم نشستم و استرس ولم نمیکنه

،

امروز دلم برا خودم خیلی سوخت

یکی نگفت تو تنهایی

تو کسیو نداری

عامو کار چی داری ؟

من که دست بودم براتون

شما هم هیچی ؟

عجب رسمی داره دنیا ،

فقط اینو میدونم من بد نمیشم

واسه خالی کردن خودم بقیه رو پر نمیکنم

بد شدن مال ادم های کمه و کوچیک

،

رنج کشیدم ولی هر جا تونستم دس میگیرم

تا دیگری رنج نکشه

،

چ میشه کرد ؟

امروز گفت خودت پیدا کردی ؟

دلم خاس زار بزنم

گفتم نه :(

،

سیکو چ میخاستیم و چ شدددد

،

همه که نباید پشت داشته باشن

ها ؟

خودم کار میکنم دیوار میسازم ، ادما قابل اعتماد نیستن

،

شایدم راست بگن

تو که چنینی چرا این حرکتو زدی ؟

عامو خو خسته شدم

شده ۳۰ سالم ، دیگه چقد تنهایی

تو دو حیاط تنها بگردم مثل روح سرگردان

،