شکارچی
دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۲، 8:25
اخه میترسیدم بعد جنگی بزرگ و پشت کردن به همه
برسیم بهم و اصلا نسازیم ،
اخه مشاور اولی بخاطر چیزی که ازم طلب کردی
گفت من بودم فورا تمومش میکردم ،
مشاور دومی هم با چیزایی که گفت رسیدن پیشنهاد نمیشد ،
و همسن طور سومی ،
هیشکی پشتم نبود و هی میمدن ایه یاس میخوندن
و از تجربه های نکبت بارشون میگفتن ،
تو رو خیلی خانوادت اذیت میکرد و نمیخاستم
بخاطر این رابطه بهت سخت بگذره ،
میدونی من برای اینکه همه تلاشمو کنم خیلی دیر شد ،
تو فکر و خیال خودم داشتمت ،
فکر نمیکردم بری و از دستت بدم ،
ولی رفتی و من از دستت دادم ...
دلم نمیخاد قبول کنم از دست دادنتو
اون دورانی که تو مشاور رفتی و گریه کردی
اون برای من الان شروع شده
با هر بهونه ای گریه میکنم
هیشکیم مقصر نیست جز خودم
میدونی مطمعن نبودم و میترسیدم
بعد ها فهمیدم اخه کی مطمعنه و کی نمیترسه
من با سکوت و صبر اجازه دادم این بلا سرم بیاد
خودم این کارو کردم
نادون احمق
فهمیدن بعضی چیزا خیلی تاوان سنگینی داره
،
تو خوبمی و محبوب قلبم
من اشتباه کردم