از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

ماه قشنگم

شکارچی جمعه سی و یکم شهریور ۱۴۰۲، 22:1

رفتی

درو دیوار اتاقم قفسم شد

،

وطنم اون بود

خونم اون بود

رفتی منو غریب و اواره کردی ...

احمقانست ولی اینجا هم دنبالت میگردم ...

تو رویام با تو که واقعی هستی زندگی میکنم

اخرین فکرم قبل خواب تویی اینبار با گریه

اولین فکرم بعد بیداری تویی با امید اومدنت

،

میگفت خوشحالی یعنی وقتی برگردم خونه

کفشات جلو در باشن ...

،

میدونی هر روز به این فکر میکنم

و تنها وقتیه که دنیام جون میگیره

،

و بعدش حقیقت حباب خیالمو میترکونه

و خاکستر دنیامو میگیره

...

شکارچی جمعه سی و یکم شهریور ۱۴۰۲، 16:58

نمیدونم فرو تنیه

خود زنیه

چ مرضیه

خودمو کم میدونم

ولی تو پسر انقد کله خری

اب از سرت گذشته

وا بده و دهن همه رو طرویس کن

او

شکارچی پنجشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۲، 10:16

نمیتونم ببخشمش

هنوز داغش تازست ..

دل گیره شبا

شکارچی پنجشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۲، 0:39

انقد حس تنهایی کردم که نتونستم بمونم

فقط اومدم زیر پتو مچاله شدم ...

مرد رهگذر خیالات

شکارچی سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۲، 10:29

مرسی مرد رهگذر خیالات

اره تصمیم دادم چنین کنم و یکم زمان میبره فقط ، مرسییییی

شب گور

شکارچی دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۲، 10:55

مرغ شب خوان که با دلم میخواند

رفتو این اشیانه خالی ماند

اهوان گم شدند در شب دشت

آه از ان رفتگان بی برگشت

.

شکارچی دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۲، 10:45

چقد روز سختیه

قلبم داره مچاله میشه ..

.

شکارچی دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۲، 9:57

داشتم پروفایل وبلاگش رو میخوندم

نوشته : زن متاهل

نذر کردم

شکارچی دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۲، 9:21

جونم فدات

شکارچی دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۲، 8:25

اخه میترسیدم بعد جنگی بزرگ و پشت کردن به همه

برسیم بهم و اصلا نسازیم ،

اخه مشاور اولی بخاطر چیزی که ازم طلب کردی

گفت من بودم فورا تمومش میکردم ،

مشاور دومی هم با چیزایی که گفت رسیدن پیشنهاد نمیشد ،

و همسن طور سومی ،

هیشکی پشتم نبود و هی میمدن ایه یاس میخوندن

و از تجربه های نکبت بارشون میگفتن ،

تو رو خیلی خانوادت اذیت میکرد و نمیخاستم

بخاطر این رابطه بهت سخت بگذره ،

میدونی من برای اینکه همه تلاشمو کنم خیلی دیر شد ،

تو فکر و خیال خودم داشتمت ،

فکر نمیکردم بری و از دستت بدم ،

ولی رفتی و من از دستت دادم ...

دلم نمیخاد قبول کنم از دست دادنتو

اون دورانی که تو مشاور رفتی و گریه کردی

اون برای من الان شروع شده

با هر بهونه ای گریه میکنم

هیشکیم مقصر نیست جز خودم

میدونی مطمعن نبودم و میترسیدم

بعد ها فهمیدم اخه کی مطمعنه و کی نمیترسه

من با سکوت و صبر اجازه دادم این بلا سرم بیاد

خودم این کارو کردم

نادون احمق

فهمیدن بعضی چیزا خیلی تاوان سنگینی داره

،

تو خوبمی و محبوب قلبم

من اشتباه کردم