از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

شلوغ

شکارچی چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۴، 14:29

خیلی خوبه میشه اینجا غر زد

،

اوضاع شیریه

خالی کردن از ترس رفتن

حالا منو میخان بزارن اونجا

دکیییی

،

خستم ازم خیلی کار کشیدن

تازه یکی رو اب برده بود اینم قوز بالا قوز شد

،

میخان انتقالم بدن و خشمگینم

دلم به شدت برای وطن و مردمم میسوزه

،

دو تا کنسرو داشتیم نگهش داشته بودم

برای وقتی که قحطی شد

دیشب دیگه صبرم تموم شد یکیشو خوردم

اصلا بزار هر چی میخاد بشه بشه

،

امروز راننده اسنپه میگفت

وطن مادره

،

اصلا هرررر جوری فکر میکنم بی وطن

زندگی معنی نمیده

واقعا بی وطن تمومه همه چی برام

به شخصه تا اخر پاش وا میستم

،

امید که صلح بشه و خیر

روز شخمی

شکارچی شنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۴، 12:46

امروز روز خوبی نیست
استرس ماشین کوفتی رو داشتم
بعدشم درشت حرف زدن اون خرا رو
واقعا شیرم دهنشون ادم های بیشعور
،
تو کارم که مثل روال همیشه دبه در اوردن
و نصف پول رو ندادن
واضح نوشته بودم براشون ولی باز دبه در اوردن
،
یا ملت نبودن
یا اون خواب بود جواب نداد
هر چیم میگم بابا تایم خوابتو درست کن کارو زندگی داریم
یا اخرشم انتن و نت رفت دیگه فاکی شد
،
اعصاب خط خطی
اینم میگذره و همه اینا بی اهمیت میشن

خودمونم تو تاریخ محو میشیم
اینکه چیزی نیست