از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

لعنت

شکارچی پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۲، 9:50

فاک به این وضع

اه اه اه

من دیگه غلط کنم بهش بگم :(

همون اواره خود بودن بهتره

تا با منت دفتر دار شی :(

میخام برم خونمون

شکارچی چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۲، 10:46

گفت نه میخوام برم خونمون

خخخخ

خیلی مظلوم بودا

فقط میخاست ازم فرار کنه

.

منم رسوندمش بیچاره رو

مخلصیشم

دلگیرم

شکارچی چهارشنبه نهم فروردین ۱۴۰۲، 16:23

اندازه همه ادم های این شهر دلم گرفته :(

:(

شکارچی چهارشنبه نهم فروردین ۱۴۰۲، 12:32

اگه این چشما مال من نشن چی ؟

اینو گفت و زد زیر گریه ..

.

چقد جمله تلخی بود

عجبااا

شکارچی دوشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۲، 23:59

گفتم که نگرد و پیدا نکن اینو

دوباره جستجو کردی تو قناری

350

شکارچی جمعه چهارم فروردین ۱۴۰۲، 16:51

چقد حس تنهایی میکنم

اخه چطوری 350 میلیون جمع کنم ؟

میدونی باید از اون اونی که کلی کسب و کار داره

کمک بگیرم و راهنماییم کنه واقعا

تازه انقد ایده دارن باهشون شریک هم بشم خوبه

.

باید تغییر ایجاد کنم

باید تبلغ کنم

و چقد خستم

بعد این همه سال کار کردن

میدونی این روزا واقعا در آرامش بودم

ولی خب انگاری بسه دوباره باید دو زد

میگما ولی کو دو زدن فقط میگم

.

به هر حال هر بدست اوردی

باید یه چیزی رو هم از دست داد

و این طوریه دیگه