از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

:(

شکارچی سه شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۳، 14:45

حس بدی دارم

حس بد

حس تنها بودن دارم

خیلی زیاد :(

امروز دلم سوخت

اول دیدن مردم بیچاره

بعد دیدن این عوضیاااااا

،

دلم‌یه طوریه

خیلی بد یه طوریه

شیر عامو شییییر

شکارچی سه شنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۳، 9:3

از این خونه لانتی که پدر خودمو

در اوردم براش حالم بهم میخوره

خرج هیچی نکردم و شش سال هر چی

در اوردم خرج خونه کردم

شده قبرستون ، برم داخلش تنهایی بخوابم حالا

چقد تو نامردی اخه

،

زرین لانتی هم قبول نکرد و

کلی پول از دست میدم

خیلی چیز و فرصت خوبی بود

خنگ خر

واقعلا چقد تو گیجی اخه

دقت نکردی این لینک لامصبو

اه

خودمون خیلی اوکییم

شما هم این طوری گند بزن به اوضاع

ماهی یه تومن از دست رفت

طُ

شکارچی جمعه هشتم تیر ۱۴۰۳، 15:56

نمیدونم چیکار کنم

گیجم

میدونم که تو هم نمیدونی

میدونم که نمیتونی فراموشم کنی

میدونم که بهم فکر میکنی

میدونم که دوسم داری

،

تو داری خودتو فدا میکنی

تو داری خودتو قربانی میکنی

،

قلبم درد میکنه

دوباره دلم میخاد بمیرم

راستی دوباره به کوه رفتن فکر میکنم

تو یار خوب منی تا ابد

تا ابد

تا وقتی استخون هام بپوشن

تا اون موقع دوست دارم

:(

شکارچی پنجشنبه هفتم تیر ۱۴۰۳، 2:55

برای اون فقط یه هم صحبتی بود

یکی رو میخاست همراهیش کنه

که ما این کارو انجام دادیم

،

بعدم گفت همه وعده ها و حرفام الکی بوده

بیخالم شد نمیتونم ،،

،

):

،

نمیدونم چیکار باید کنم

فقط دلمم‌نیومد حتی یک کلمه بگم

که کارت درست نبود

هر چند از همون اول هم میدونستم