از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

:))

شکارچی پنجشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۱، 9:15

یازده تا هستن

و همین طور چرخ میزنن !!،

خیلی عجیبه که کسی کاری بهشون نداره !!!

:)

شکارچی پنجشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۱، 9:12

چقد قاطیه کارشون .

هشت تا کفتر با ارتفاع سه متر

رو باند پرواز میکنن !!

.

چقد بی توجه !!

دسشویی نوشت !!

شکارچی چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۱، 4:54

دوباره تنهایی میرم سفر

اولین سفری که تنهایی رفتم

بین شهری بود و دبستان بودم

اون وقتا خیلی کار شاخی بود !!

.

بعدش دور ترین سفری که رفتم

۱۸ سالم بود رفتم‌تهران

.

و الان میرم مشهد :)

.

از تنهایی سفر رفتن

و تنهایی کارای سختو انجام دادن لذت میبرم

اینو فهمیدم ادمی همه کارا رو میتونه

تنهایی انجام بده

جشن :(

شکارچی دوشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۱، 2:17

واقعا تا نکشی رنجو نمیفهمی چیه

حتی به ذهنت هم خطور نمیکنه

.

کی فکرشو میکنه جشن و روز پدر

برای یکی دیگه عذا و تلخه

واسه منی که پدرم نیست

هر استوری و تبریکی یه

غم بزرگه

.

از روز پدر متنفرمممم

شت

شکارچی شنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۱، 5:49

شیر تو روزت که خعلی سگکیه

والا خر حمالیشو که داریم

یارشم نداریم

یادتون نبود مبارک بگید حداقال :(

.

چقد فاااا‌کیه اوضاع

تاریخ من

شکارچی یکشنبه نهم بهمن ۱۴۰۱، 23:3

میتونست تاریخ مرگم امشب باشه

یکشنبه ۱۴۰۱/۱۱/۰۹

ساعت 9:2 دقیقه

اره تاریخ خوبیه برای مردن

.

شاید سال دیگه همین موقع مردم

خودم هم واقعا این زمان رو برای مردن خیلی دوس دارم :)

شب به یاد ماندنی

شکارچی یکشنبه نهم بهمن ۱۴۰۱، 23:1

چقد عجیب در بهترین حالت و زمانی

که اصلااااا ادم فکرش رو نمیکنه ممکنه

جونشو از دست بده و بمیره

دیگه مرگی هم بیخود تر این نیست که

تو جاده با ماشین تصادف کنی .

ترجیح میدم شیرو ببر منو بخوره ولی با تصادف نمیرم !

.

تو فاصله 50 متری پیچید جلوم

با سرعت 110 تا میرفتم و کوبیدم رو ترمز

دیدم فایده نداره و میزنم بهش ، درست میزدم تو در راننده

بدون شک اون کشته میشد چون پراید سوار بود

پای خودمم به فنا میرفت

ماشینمم همین طور

میدونی چیکار کردم ؟

پامو از روی ترمز برداشتم

و فرمون رو تا ته پیچیدم سمت راه

با فاصله چند انگشت از عقب اون رد شدم

و حالا داشتم یمرفتم به سمت پایین جاده

دوباره فرمون رو با جدیت و محکم پیچیدم سمت چپ

ماشین اصلا سر بر نداشت و خیلی راحت مستقیم شد

اگه سر بر میداشت مطمعننا در خدمت بلوار و سنگ جدول بودم .

.

خلاصه که ب طور بسیار عجیبی به خیر گذشت .

.

دوس دارم یه روز که رفتم کوه

اون بالای بالا

یه جای خیلی پرت و دور

یه مار منو نیش بزنه

و همون جا خلاص شم

ترجیح هم میدم هرگز پیدام نکنن

.

من با مرگ میونه خوبی دارم :)

خواب اشفته

شکارچی پنجشنبه ششم بهمن ۱۴۰۱، 12:11

توی اون برج بلند برام یه شیشه

عطر انداخت پایین و گفت :

بیااا این بوی تو رو میده

اون عطر بوی خاعنین رو میداد !!

.

قبلش یه خونه هشت ظلعی بود

انگار قبلا یجا دیده بودمش

دورش درخت نخل بود

از درخت ها تقریبا پوشیده شده بود

.

خواب :|

شکارچی پنجشنبه ششم بهمن ۱۴۰۱، 12:8

خیلی خواب عجیبی دیدم

ترسناک و یسیار راز الود

دختری کشته شده بود

و باید علتش پیدا میشد

با یه کاراگاه توی خونش در حال

تحقیق بودیم ، به کامپیوترش دسترسی پیدا کردیم !!

اینجاش که اطلاعات رو از کجا میکشیدیم خیلی

غیر معمولی بود !!

‌.

یکم میترسم !

.

لامصب خاب ترسناکی بودد

امیلیا رو هنوز فکر میکنم چطور کشته شده

یا خودش خودش رو کشته

.

با یه پسر روز مسابقه دعواش شده بود

ولی جز گریه کاری نمیکرد

پسره رو دوس داشت

چقد دارم چرتو پرت مینویسم

اخه کی به این چیزا اهمیت میده

.

رویا

شکارچی چهارشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۱، 6:21

میتونستم پرواز کنم

ولی خیلی کم :(

اوجی در کار نبود :(

.

این چند وقته مطلب جدیدی

کشف نکردم .

.

حس کردم میگه چون غیبت رو گوش میدی .

.