از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

شلوغ

شکارچی چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۴، 14:29

خیلی خوبه میشه اینجا غر زد

،

اوضاع شیریه

خالی کردن از ترس رفتن

حالا منو میخان بزارن اونجا

دکیییی

،

خستم ازم خیلی کار کشیدن

تازه یکی رو اب برده بود اینم قوز بالا قوز شد

،

میخان انتقالم بدن و خشمگینم

دلم به شدت برای وطن و مردمم میسوزه

،

دو تا کنسرو داشتیم نگهش داشته بودم

برای وقتی که قحطی شد

دیشب دیگه صبرم تموم شد یکیشو خوردم

اصلا بزار هر چی میخاد بشه بشه

،

امروز راننده اسنپه میگفت

وطن مادره

،

اصلا هرررر جوری فکر میکنم بی وطن

زندگی معنی نمیده

واقعا بی وطن تمومه همه چی برام

به شخصه تا اخر پاش وا میستم

،

امید که صلح بشه و خیر