از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

فاک اف

شکارچی سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲، 8:32

جونمو براش میدادم و هنوزم حاظرم این کارو کنم

چرا ازش گذشتم ؟

یه بی عرضه ترسو هستم که فقط ادعا داره

:((((

میدونی شاید تا اخر عمرم بهش فکر

کنم و غصشو بخورم

حتی حاظر نیستم اونطور که باید

بجنگم براش ، واقعا که

عجب موجود نق نقوی ، بی جهت از

دنیا طلبکاری هستم

مگه چی تو خودت دیدی که انقد

طلبکاری از دنیا ؟

اصلا مگه چیکار کردی

که بیش از این از دنیا طلب کاری ؟

همینقدر که زحمت کشیدی و تلاش کزدی

داری برداشت میکنی ،

پس کسی رو مقصر ندون و حقت رو بپذیر

الکی نوشت

شکارچی دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۲، 16:52

امروز اصلا خوب نیستم

توی برهه عجیبی از دلگیری بسر میبرم

از صبح نتونستم از رخت خواب جدا بشم و تا حالا

چسپیده بودم به زمین.

.

فاک به این وضع

در اندوه

شکارچی شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۲، 17:44

انقد خسته میشم از این زندگی

گاهی دلم میخاد فقط تموم بشه .

،

هر چقد ادم های بیشتری

رو دوست داشته باشی ضعیف تری .

،

حرف ادم هایی که دوسشون دارم

میتونه ازارم بده .

،

مرد بی پول نامرده .

فاک بهت دنیا

،

من همون پیرمردیم که میگه

روز دلگیریه ولی به بیل زدنش ادامه میده

به نام پدر

شکارچی چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۲، 8:33

همینقدر تنها

همینقدر بی کس

همینقدر خسته

اخه چرا ؟

دلم برات تنگ شده :(

اگه تو بودی این مشکلا رو نبود

فکرم بودی و میگفتی :(

نشستم وسط حیاط و گریه کردم

بخاطر انقد بی کس بودم

گمم فعلا

شکارچی جمعه دوازدهم خرداد ۱۴۰۲، 12:32

دوباره شروع کردم غر تنهایی زدن

اصلا معلوم هست چی میخای خودت ؟

واقعا نمیدونم خودم

،

هم تنهایی و ندوس

هم مسعولیت و مثل کنه

چسپیدن و محدودیتاش ندوس

،

تو عجب دو دلیی گیرم

میدونی یه کار دیگه انجام ندادم

و باید اینو انجام بدم

قلندر وار بزنم سفر و برا خودم

به مدت یک سال تو سفر باشم

.

این یکم سخته و نمیشه نه ؟

ولی اگه ..... بشه

اینم خیلی راحت و اسوده میشه

.

اخ که بشه چی میشهههه

خوب تلاش کن پسر

خوب

.

راستی زندگی همینه ها، عدم قطعیت

اروم باش و عیبی نداره گم شده باشی

پیدا میشی دوباره ، صبر کن و صبر کن

و اینبار چنین اتتخابی نکن

بله شکارش ساده تر هست اقای شکارچی

ولی نگهداریش سخت تره :)

.

ترپ ترپ دست زدن رو سر و ناز کردن و ماچ

فااااک یو

شکارچی جمعه دوازدهم خرداد ۱۴۰۲، 12:22

خشمگینم از تنهایی

به یه مشتریمم همی الان توپیدم

چون کمی تندی کرده بود کره خر

فکر کرده هی ما میگیم باشه چشم

دیگه ادم اینیم

فاااااک یو بابااااا

.

حالا گور پدر این ، خشمگینمممم

لامصب رو دو هزارم پایینم نمیاد

دهنم صاف شده .

بی اهمیت بودن

شکارچی دوشنبه هشتم خرداد ۱۴۰۲، 17:47

اوسا یه چیزی گفت و مثل میخ

تو سرم نشسته

و این روزا حرفش شده سوهان روحم

.

چرا هیشکی بهم نگفت وقتی

میخام سنگ بخرم باید اوسا

رو ببرم تا از بینشون انتخاب کنه خوبا رو ؟؟

چرا هییییچ خری نگفت ؟

چرا به عقل خودم که بی عقل ترینم نرسید ؟

وای لعنت که چقد دس تنهام

میبینی ؟

تا این حد

تا این حد کسی کمکم نیست و این

زندگی کوفتی رو دوش منه

،

لونه خالی پرنده رو بهش نشون دادم

گریه میکنه

واقعا منو پر میده که برم ‌؟

غیر ممکنه

میدونی شاید نخام برما

ولی از این تضاهر که داره برام تلاش میکنه

هم اصلا خوشم نمیاد

.

من اونیم که تو ذهن نمیمونم

اونیم که خاطر هیشکی نمیمونم

چقد تنهام خدایا :(

چرت و پرت نویس

شکارچی شنبه ششم خرداد ۱۴۰۲، 18:15

چقد خوبه اینجا ، میشه با خیال راحت چرت و پرت نوشت

الان تو نوبت دکتر نشستم

کمی استرس دارم ، و به بدددد ترین حالت ممکن فکر میکنم

امروز کلی فشار روم بود ،

،

یکی اینجاست که تومور مغزی داره

و خیلی خوب و قشنگ صحبت میکرد .

،

به همراه من گفتن باید ازت نوار مغز بگیرن

،

اینجا که میبینم هر کسی یه دلبری داره

و من تنهام حس تنهایی میکنم

از طرفی هم کلی محدودیت داره ازدواج

واقعا هنوز با خودم کنار نیومدم که کدوم یکی رو میخام

،

قناریمو خیلی دوس دارم

عقل هم ندارم و بیچاره رو ناراحت میکنم

دورت بگردم من ،

،

چقد طولانی شده فرایند ساخت خونه

دهنمون صاف شد

ولی این نما رو بزنم

توقف میکنم و یه سفر میرم .