از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

بی اهمیت بودن

شکارچی دوشنبه هشتم خرداد ۱۴۰۲، 17:47

اوسا یه چیزی گفت و مثل میخ

تو سرم نشسته

و این روزا حرفش شده سوهان روحم

.

چرا هیشکی بهم نگفت وقتی

میخام سنگ بخرم باید اوسا

رو ببرم تا از بینشون انتخاب کنه خوبا رو ؟؟

چرا هییییچ خری نگفت ؟

چرا به عقل خودم که بی عقل ترینم نرسید ؟

وای لعنت که چقد دس تنهام

میبینی ؟

تا این حد

تا این حد کسی کمکم نیست و این

زندگی کوفتی رو دوش منه

،

لونه خالی پرنده رو بهش نشون دادم

گریه میکنه

واقعا منو پر میده که برم ‌؟

غیر ممکنه

میدونی شاید نخام برما

ولی از این تضاهر که داره برام تلاش میکنه

هم اصلا خوشم نمیاد

.

من اونیم که تو ذهن نمیمونم

اونیم که خاطر هیشکی نمیمونم

چقد تنهام خدایا :(