از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

رفتن

شکارچی یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳، 2:45

دارم به سفر فکر میکنم

و دارم جستجو و تحقیق میکنم

باید رفت نه ؟

دیگه موندن عذاب شده

،

توی سال اینده نمیتونم برم !!

ولی میتونم مقدماتش رو فراهم کنم

برای یک سال و نیم دیگه

،

سوادشو پیدا کنم

ادمشو پیدا کنم

راهشو پیدا کنم‌

،

چقددددد مهمه ادم درست سر راه ما قرار بگیره

،

ولی برای پیدا شدن ادم درسته

اول باید خودمون تلاش کنیم

توی مسیر قدم برداری پسر

و ببینن لایقی و میخااااای

تا بیام کمکت !!

،

با اون میرم

با اووون

فقططط با اون

و نشد اینم ...

شکارچی یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳، 17:53

دیروز اعصاب نداشت و قاطی بود کلا
سر جای پارک دعوام کرد و گفت تو نمیفهمی با این کفش نمیتونم راه برم
گفتم اوکی برمیگردم
گفت نمیخاد برو
رفتم !!
،
و نمیدونم سر چی قاط زد دست کرد گوش منو گرفت کشید !!
بیرون و توی خیابون :|
و همونجا پروندش رو بستم و خلاص
،
و هیچی هم بهش نگفتم
توی اون روز هیچی بهش نگفتم تا شب
کلا در سکوت ، چون نخاستم تنش بیشتری ایجاد بشه
من دنبال دردسر نیستم فقط فاصله میگیرم اگه آدم مناسبی نباشی

:)

شکارچی یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳، 2:1

یاد یه چیزی افتادم
یه چیز خیلی قشنگ
،
یک هفته پیش هم بودیم
بعد که برگشتم خونه راننده تاکسی ها و ..

تا مدت ها ازم میپرسیدن : ترکی ؟ لحجت ترکی میزنه :))))))

،
خودم اصلا متوجه نشده بودم ولی زبانمم مثل اون شده بود !! :))

ترس گذشت و استرس اینده

شکارچی شنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۳، 3:32

از شلوغی جمع و هم همه خستم شده بود

منم شروع کردم الکی دادو بیداد کردن و خندیدن

مَح رضا مرغی کنارم بی و اذیتم کرد صداش

دستشو اورد که انگار میخاست بزنه تو صورتم

با حالتی پر از ترس و وحشت دستمو اوردم بالا

که نزنه ،

نمیخاست بزنه فقط میخاست ساکتم کنه

ولی ترسیدم

و از ته مرداب احساساتم

کتک خوردن های کودکیم زد بالا

،

از داستان مَح رضا حدود یک سالی میگذره

ولی هنو نتونستم حلش کنم

،

بعضی چیزا عجیب ردشون میمونه

،

بد میزد خیلی بد

با هر چی بتونه

با چوب طوری میزد که هر چی بود خورد مبشد

با کمربند انقد میزد که جاش خون میومد و همیشه کبود

با دست و سنگ و ...

،

مثل او شب که با تمام قدرتش او سنگ بزرگه رو پرتم کرد

نزدیک خورد

تو تادیکی بودم

کنار سرم زد

میخاست بکشم ، ولی نخورد بهم

،

مثل وقتی که گفت اگه نمرت خوب نشه

وقتی کسی خونه نیست درو روت میبندم

و انقد میزنمت که یکی بگه زنده ای هزار تا بگن مردی

هر شب تا صبح خواب میدیدم ورقه های امتحانی از

اسمون میریزن پایین

،

میخندیدم تو خواب

میترسیدم ، خیلی میترسیدم

،

و حرفاش و توهین و تحقیر و بلند شدن سر سفره و همه جور ازار

تو جمع تو دهنی خوردن، تو جمع تو گوشی خوردن که نفهمی چی شد و گوشت سوت بکشه

،

هنوز وقتی سکوته صداش تو سرمه که سرم داد میکشه

اسممو بلند میگه

،

و رنج او جوجه نارنجیه که جلو چشمم سرشو برید و اتیشش زد

،

رفیقم بود خو ، دل خوشی یه بچه ۷ ساله رو چنین کنی جلو چشش

ببین چه میشه

،

حالا اون میگه تو مریضی برو مشاور حتما برو مشاور

بهش قول دادم که برم

پول گیرم بیاد حتما میرم

و چطور و چند سال طول میکشه تا چنین رنج هایی

کمرنگ بشه ؟

،

تلاشمو میکنم

تلاشمو میکنم

،

غمگینم و زیر فشار و کسی کمکم نکرده

چیزیم نگفته :(

اگه کمکم نکنن دلم خیلی میگیره

،

توقع بی جایی دارم

شایدم کمک نکردن و نباید ناراحت بشم

،

نمیدونم بیماره اون یا ....

فردا میخام امتحانش کنم !!

،

و نمیدونم کدومش بهتره برام :(

،

تازه شایدم فردا نشد امتحانش کنم

امشب میخاستم ازش بپرسم

ولی حس کردم ناراحت میشه ، اذیت میشه ، حقیقتو ممکنه نگه

بیخیال شدم

،

شاید فردا شد ، شاید

فردا ممکنه روز خییییلی تلخی باشه برام

خیلی

،

شایدم چنین نبود !!

،

خیر بشه خدا

نمیدونم

شکارچی پنجشنبه نهم اسفند ۱۴۰۳، 18:3

و دوباره دو دلم و غم تو دلم خونه کرده
میدونی اگه ای نشد دیگه غلط کنم همچین قدمی بردارم
دلم پیش اونم گیره
گیر نه ها ولی مقایسش میکنم او یه طور دیگه مهربون و گرم بود و کمکم میکرد و میزاشت کمکش کنم
عامو تا ای حد مستقل اخه :(
،
مقصر خودمم نمیدونستم و انتخابم درست نبود
پسر تو باس فکر میکردی کسی که این همه وقت
جدا بوده معلومه خیلی مستقله :(
،
حس خوبی نمیده بهم
یه نمیدونم بزرگی افتاده وسط زندگیم :(
،
دلم خوش بود میاد کمکم کنه برا گسترش و پیشرفت
اصلا مال ای حرفا نی
اصلا قد ای حرفا نی
میگه برم کارمند بشم :|
،
وقت آزاد و غیر آزاد و .. هم نیومد کمک :(
،
دارم فقط بهونه میگیرم ؟
نمیدونم
دارم فقط بدیاشو میگم تا زیر این فشار شونه خالی کنم ؟
نمیدونم
این دقیقا مورد اخریه بود که میخاستم ببینمش و بعدش دیگه
میخاستم بیخیال این موضوع بشم
و الد افتادیم تو دل همی :(
،
خیر بشه :(
،
میدونی دلم گرفت گفت از دوریت مشکلی ندارم !!
هنو ای صداش تو سرمه
،
و حالا اون صحنه که ...

رنج مجهول

شکارچی سه شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۳، 14:51

من دارم همه رو از دست میدم :(
اون که این طوری جواب مثبتش اومد
اونم که قراره کلا بره و معلوم نیست بعدش چه بلایی سرمون نازل بشه
داستان چیه اخه ؟
انقد رنج ؟
چی هست این زندگی لامصب :(
،
من یه چیزی رو خیلی اشتباه کردم و حالا متوجهش شدم
من برای ایندم میخاستم نقص های خودمو دیگری پر کنه
ولی نه
باید یکی رو انتخاب میکردم که فقط کنارش آرامش داشته باشم
،
ارامش نمکی :)))))))
،
سر اینم خیلی دو دلم و نمیدونم چالش دارم
خدا بخیرش کنه
،
اگه هر سه تاش با هم باشن یا پشت هم اتفاق بیفتن داغون میشم :(
،
و دیر یا زود اتفاق میفتن
خودتو اماده کن براش

میشنبه منو ؟

شکارچی سه شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۳، 3:32

شاید فقط دارم دیشبش رو میگم

امروز که میشنید منو!!

یادم نیست اصلا

میدونی اگه نشنبه منو کلا کنسله

چون حس بی ارزش بودن و عدم اعتماد بنفس بهم میده

،

خودش میگفت خیلی شنونده خوبیه

این رو در روزهای متوالی باید تست کنم‌

،

در هفته های متوالی

تا ببینم چطور هست اوضاع

،

فعلا شغل خوووووبشو بخاطر شوهر کردنش ترک کرده

و خیییلی کلافه و پر استرس و قاطیه

،

امشب بهش یه فضا مناسب دادم

خودم دوس دارم مثل اهن ربا دو قلو ها همش چسپیده

باشیم بهم

،

ولی اون نه

،

شایدم همه جنس های مخالف نه

و دوباره سردرگمم

شکارچی یکشنبه پنجم اسفند ۱۴۰۳، 21:38

حس میکنم کارش درست نیست

من پول ندارم

هر چی در میارم اون خرج میکنه

هزینه های شخصیش و کرایه خونشم من باس بدم !!!

در حالی که خودم دقیقا 0 هستم

موجودی کارت 170 تومان :|

،
حس میکنم نا مهربونه

برام قابل اعتماد نیست

انان هم از دستش در میره و خشمگین میشه و حرف بارم میکنه !!
و من امید دارم بهتر بشه !!
،
امید پوچیه ؟

فقط یه بار دیگه تند و خشمگین بشه

شایدم دو بار دیگه !!
باس بکشم زیر همه چی نه ؟
،
اخه محیط کارش خیلی شلوغه

و خستش میکنه و عصبی
:(
،
باید انقد پول بهش ندم و کنترل کنم مخارج رو
اسکل نباش پسر
تا اگه نشد تو پول کپسول خونشم نداده باشی :|