ترس گذشت و استرس اینده
از شلوغی جمع و هم همه خستم شده بود
منم شروع کردم الکی دادو بیداد کردن و خندیدن
مَح رضا مرغی کنارم بی و اذیتم کرد صداش
دستشو اورد که انگار میخاست بزنه تو صورتم
با حالتی پر از ترس و وحشت دستمو اوردم بالا
که نزنه ،
نمیخاست بزنه فقط میخاست ساکتم کنه
ولی ترسیدم
و از ته مرداب احساساتم
کتک خوردن های کودکیم زد بالا
،
از داستان مَح رضا حدود یک سالی میگذره
ولی هنو نتونستم حلش کنم
،
بعضی چیزا عجیب ردشون میمونه
،
بد میزد خیلی بد
با هر چی بتونه
با چوب طوری میزد که هر چی بود خورد مبشد
با کمربند انقد میزد که جاش خون میومد و همیشه کبود
با دست و سنگ و ...
،
مثل او شب که با تمام قدرتش او سنگ بزرگه رو پرتم کرد
نزدیک خورد
تو تادیکی بودم
کنار سرم زد
میخاست بکشم ، ولی نخورد بهم
،
مثل وقتی که گفت اگه نمرت خوب نشه
وقتی کسی خونه نیست درو روت میبندم
و انقد میزنمت که یکی بگه زنده ای هزار تا بگن مردی
هر شب تا صبح خواب میدیدم ورقه های امتحانی از
اسمون میریزن پایین
،
میخندیدم تو خواب
میترسیدم ، خیلی میترسیدم
،
و حرفاش و توهین و تحقیر و بلند شدن سر سفره و همه جور ازار
تو جمع تو دهنی خوردن، تو جمع تو گوشی خوردن که نفهمی چی شد و گوشت سوت بکشه
،
هنوز وقتی سکوته صداش تو سرمه که سرم داد میکشه
اسممو بلند میگه
،
و رنج او جوجه نارنجیه که جلو چشمم سرشو برید و اتیشش زد
،
رفیقم بود خو ، دل خوشی یه بچه ۷ ساله رو چنین کنی جلو چشش
ببین چه میشه
،
حالا اون میگه تو مریضی برو مشاور حتما برو مشاور
بهش قول دادم که برم
پول گیرم بیاد حتما میرم
و چطور و چند سال طول میکشه تا چنین رنج هایی
کمرنگ بشه ؟
،
تلاشمو میکنم
تلاشمو میکنم
،
غمگینم و زیر فشار و کسی کمکم نکرده
چیزیم نگفته :(
اگه کمکم نکنن دلم خیلی میگیره
،
توقع بی جایی دارم
شایدم کمک نکردن و نباید ناراحت بشم
،
نمیدونم بیماره اون یا ....
فردا میخام امتحانش کنم !!
،
و نمیدونم کدومش بهتره برام :(
،
تازه شایدم فردا نشد امتحانش کنم
امشب میخاستم ازش بپرسم
ولی حس کردم ناراحت میشه ، اذیت میشه ، حقیقتو ممکنه نگه
بیخیال شدم
،
شاید فردا شد ، شاید
فردا ممکنه روز خییییلی تلخی باشه برام
خیلی
،
شایدم چنین نبود !!
،
خیر بشه خدا