از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

ترس گذشت و استرس اینده

شکارچی شنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۳، 3:32

از شلوغی جمع و هم همه خستم شده بود

منم شروع کردم الکی دادو بیداد کردن و خندیدن

مَح رضا مرغی کنارم بی و اذیتم کرد صداش

دستشو اورد که انگار میخاست بزنه تو صورتم

با حالتی پر از ترس و وحشت دستمو اوردم بالا

که نزنه ،

نمیخاست بزنه فقط میخاست ساکتم کنه

ولی ترسیدم

و از ته مرداب احساساتم

کتک خوردن های کودکیم زد بالا

،

از داستان مَح رضا حدود یک سالی میگذره

ولی هنو نتونستم حلش کنم

،

بعضی چیزا عجیب ردشون میمونه

،

بد میزد خیلی بد

با هر چی بتونه

با چوب طوری میزد که هر چی بود خورد مبشد

با کمربند انقد میزد که جاش خون میومد و همیشه کبود

با دست و سنگ و ...

،

مثل او شب که با تمام قدرتش او سنگ بزرگه رو پرتم کرد

نزدیک خورد

تو تادیکی بودم

کنار سرم زد

میخاست بکشم ، ولی نخورد بهم

،

مثل وقتی که گفت اگه نمرت خوب نشه

وقتی کسی خونه نیست درو روت میبندم

و انقد میزنمت که یکی بگه زنده ای هزار تا بگن مردی

هر شب تا صبح خواب میدیدم ورقه های امتحانی از

اسمون میریزن پایین

،

میخندیدم تو خواب

میترسیدم ، خیلی میترسیدم

،

و حرفاش و توهین و تحقیر و بلند شدن سر سفره و همه جور ازار

تو جمع تو دهنی خوردن، تو جمع تو گوشی خوردن که نفهمی چی شد و گوشت سوت بکشه

،

هنوز وقتی سکوته صداش تو سرمه که سرم داد میکشه

اسممو بلند میگه

،

و رنج او جوجه نارنجیه که جلو چشمم سرشو برید و اتیشش زد

،

رفیقم بود خو ، دل خوشی یه بچه ۷ ساله رو چنین کنی جلو چشش

ببین چه میشه

،

حالا اون میگه تو مریضی برو مشاور حتما برو مشاور

بهش قول دادم که برم

پول گیرم بیاد حتما میرم

و چطور و چند سال طول میکشه تا چنین رنج هایی

کمرنگ بشه ؟

،

تلاشمو میکنم

تلاشمو میکنم

،

غمگینم و زیر فشار و کسی کمکم نکرده

چیزیم نگفته :(

اگه کمکم نکنن دلم خیلی میگیره

،

توقع بی جایی دارم

شایدم کمک نکردن و نباید ناراحت بشم

،

نمیدونم بیماره اون یا ....

فردا میخام امتحانش کنم !!

،

و نمیدونم کدومش بهتره برام :(

،

تازه شایدم فردا نشد امتحانش کنم

امشب میخاستم ازش بپرسم

ولی حس کردم ناراحت میشه ، اذیت میشه ، حقیقتو ممکنه نگه

بیخیال شدم

،

شاید فردا شد ، شاید

فردا ممکنه روز خییییلی تلخی باشه برام

خیلی

،

شایدم چنین نبود !!

،

خیر بشه خدا