از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

و نشد اینم ...

شکارچی یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳، 17:53

دیروز اعصاب نداشت و قاطی بود کلا
سر جای پارک دعوام کرد و گفت تو نمیفهمی با این کفش نمیتونم راه برم
گفتم اوکی برمیگردم
گفت نمیخاد برو
رفتم !!
،
و نمیدونم سر چی قاط زد دست کرد گوش منو گرفت کشید !!
بیرون و توی خیابون :|
و همونجا پروندش رو بستم و خلاص
،
و هیچی هم بهش نگفتم
توی اون روز هیچی بهش نگفتم تا شب
کلا در سکوت ، چون نخاستم تنش بیشتری ایجاد بشه
من دنبال دردسر نیستم فقط فاصله میگیرم اگه آدم مناسبی نباشی