از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

نمیدونم

شکارچی پنجشنبه نهم اسفند ۱۴۰۳، 18:3

و دوباره دو دلم و غم تو دلم خونه کرده
میدونی اگه ای نشد دیگه غلط کنم همچین قدمی بردارم
دلم پیش اونم گیره
گیر نه ها ولی مقایسش میکنم او یه طور دیگه مهربون و گرم بود و کمکم میکرد و میزاشت کمکش کنم
عامو تا ای حد مستقل اخه :(
،
مقصر خودمم نمیدونستم و انتخابم درست نبود
پسر تو باس فکر میکردی کسی که این همه وقت
جدا بوده معلومه خیلی مستقله :(
،
حس خوبی نمیده بهم
یه نمیدونم بزرگی افتاده وسط زندگیم :(
،
دلم خوش بود میاد کمکم کنه برا گسترش و پیشرفت
اصلا مال ای حرفا نی
اصلا قد ای حرفا نی
میگه برم کارمند بشم :|
،
وقت آزاد و غیر آزاد و .. هم نیومد کمک :(
،
دارم فقط بهونه میگیرم ؟
نمیدونم
دارم فقط بدیاشو میگم تا زیر این فشار شونه خالی کنم ؟
نمیدونم
این دقیقا مورد اخریه بود که میخاستم ببینمش و بعدش دیگه
میخاستم بیخیال این موضوع بشم
و الد افتادیم تو دل همی :(
،
خیر بشه :(
،
میدونی دلم گرفت گفت از دوریت مشکلی ندارم !!
هنو ای صداش تو سرمه
،
و حالا اون صحنه که ...