:(
گفتن تنها تر میشیا
فعلا تنها تر شدم
میترسم چیزی بگم و بگه عجب ادم ضعیفیه
حالا غمام هزار و شنونده غم هام سفر شده
،
اینبار درست نوشتم چون مونگار نیست و در سفره :)
،
فکر بدهیام هستم
چقد فشار اومد بهم
چقد کار میکنم و هنوز رو نیومدم
هنوز منفی هستم
تو این اوضاع کی همچین میکنه من کردم ؟
امان از دل شجاع من
خری تو پسر خررررررررررررررررر
،
خیلی کار میکنم
به چشمم فشار اومده
نشه نتونم هیچی برا خودم بخرم بشم مثل بابا ها
نشه پلیور کهنه دون دون شده کشیده بشه به یه پلیور نو
،
من از مردن و حیوونا و ادما و تنهایی و تاریکی و ارتفاع و دریا و هر کوفت دیگه ای نمیترسم
توم دل همشون شنا کردم من از فقر میتریم خیلی میتریسم خیلی میترسم
از دوست داشته نشدن میترسیم
،
بچگی دوستم نداشتن
منو شکنجه کردن و سوزوندن و داغ ابدی زدنو زندونی کردن و سعی کردن بکشن و فقر از کفش کهنه سوراخم و لباس پاره و تو سطل زباله غذا خودم ،
همشون گذشت و ترس فقره مونده
راستی وقتی اندتنم تو اون انباری اریکه ورفتن
وقتی برگشتم پشتمو نگا کردم که تاریکه و هیشکی نی
وقتی صدای قدم هاشون اومد که رفتن
اون طوری که گریه کردم و از هوش رفتم
و بعدش که تا 23 سالگی شب اداری داشتم
اینا هم گذشتن
ولی همیشه یه چیزی ازش میموه نه ؟
مثل اون قاشقی که روی اجاق گار داغ کردن و گذاشتن پشت دستم
دردش رفته ولی ردش هست 25 سال گذشته ولی ردش هست
،
رد بغضی درد ها میموهه
،
ولی من هرگز نخاستم دیگری درد بکشه
و هرگز سخت نمیگیرم و سعی میکنم ادم مهربونه باشم :(