دلبرم
شکارچی
شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲، 2:50
حالم خیلی بد بود ولی دوست داشتمببرمش پاساژ
وقتی اومدیم بیرون سرد بود و باد میومد
لباس مناسبی تنم نبود و شروع کردم به لرزیدن
دیگه صورتم رو حس نمیکردم
انگشتام رو حس نمیکردم
و انقد سردم بود که نمیتونستم حرف بزنم
هرگز به عمرم انقد سردم نشده بود
حاظرم یه روز کامل رو این طوری باشم
ولی مثل دفعه قبل دستانو بگیره و بغلم کنه تا گرم بشم