از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

در اندوه

شکارچی چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۲، 7:30

چون به عموش گفت درک داشتی اگه

چون گفت نصف ماشینت به نام من

چند تند شد بهم

چون خشنن و دور از همه دل هاشون

شاید تقدیر من اینه

بپذیر و گذر کن

دارم میمیرم

صبح میشه این شب

ولی من دیگه جونی ندارم

احساسی ندارم

لعنت به دل من

نهنگی دید مرگش را ولی دل را به صاحل زد

من میدونستم و دوسش داشتم و شد همه جونم

من از پایان خود اگاهم اما دوستت دارم

زیر چوب و شیلنگ جواب میدادم

هنوزم همونم

اره شکسته قلبم

ولی عشق ارزششو داره

من سه روزشو زندگی کردم

بزار هزار شب بمیرم براش