از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

تن هایی

شکارچی دوشنبه نهم مرداد ۱۴۰۲، 20:17

سرم گیج رفت

چشم جایی رو ندید

فیوزم انگار پریده بود

میرفتم که با صورت بخورم زمین

تلو تلو قدم بر میداشتم

افتادم زمین و نمیدونستم چی شده

فقط دیدم روی زمینم و لیوان دستم نیست

افتاده و شکسته

نمیتونستم پاشم ، یاد بابام افتادم

اونم روزهای اخرین همین طوری بود

چقد ادمی ناتوان و تنهاست

چقد نادون و مغروره

چقد سردرگمم

دلم گرفت که افتادم و کسی نبود

بلندم کنه

کسی نیست براش بگم افتادم و زخمیم