از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

در شهر

شکارچی سه شنبه ششم تیر ۱۴۰۲، 20:32

وسط شهر نشستم

بین شلوغی

یه روزی درست اون طرف خیابون

اب از سرم گذشت و از بزرگ ترین

و مهم ترین اتفاقات زندگیم بود

،

این همه میگم ازادی

ولی هنوز نمیتونم راحت و اسوده باشم

چرا انقد نگران فکر مردم هستم ؟

بزا برم یه خرید کنم میام ادمه میدم

،

خب خرید رو انجام دادم

یه جای خنک برای نشستن پیدا کردم

از استرسی که بیرون داشتم کم شد

یه بچه اینجاست که گیر داده بهم

بچه کوچیک

فکر کنم منو تو باشگاه دیده ،

فعلا نوشتن بسه