لعنت به ...
شکارچی
یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲، 4:1
غمگینم
خشمگینم
تنفر دارمممم
خیلی زیاد تنفر دارم
رنج ولمنمیکنه
دوسش دارم
دل تنگم
خمار صداشم
،
نفسام تنده
اون روز نفس های اونمتند بود
حتما به چیز تلخی فکر میکرده
ما خیلی از خودمون غافلیم
نفس های عمیق و بلند
دست و پاهای همیشه یخ
یعنی افسرده و پر اضطرابی
،
دلم گرفته :(((
خیلی دلم گرفته
لعنت بهم
لعنت بهت
حالا نگام میکنه و لبخند میزنه
،
چیکار کنممن ؟
وقتی گریه کاری نمیکنه
وقتی دلت میخاد بمیری
چیکار میشه کرد ؟
این همه رنجو چیکار کنم ؟
چرا انقد بد هستید ؟
،
دزدی که با چراغ اید ...
افسوس که چراغش فقط برای
خاموشی من بود ...
،
نجار نجار نجار نجار
لعنت بهت
لعنت بهت
لعنت بهت
،
نباشی خوشحالم نجار
نباشی خوشحالم