از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

بی تو

شکارچی جمعه بیست و یکم مهر ۱۴۰۲، 11:24

وقتی ایقد پری که نه کلمات

کاری میکنن

نه گریه خالیت میکنه مو باید چ کنم ؟

دلم یه مردنی میخا بلکم اروم بشم

دیدی چه سرمون اومد ؟

اخه چرا ایطوری کردن ؟

مو که هیچ وقت نخاسم ببرم

مو که سی همه تسلیم بیدم و خدمت گذار

از چه ترسیدن که ایطور زدنم زمین

،

تازه داداشش تصادف کرده بی و مرده بی

نفسش در نمیومد

میگفت یعنی الان تو سرد خونیه ؟

یعنی الان دو تا چشاش بسیه ؟

مو وقتی فکر میکنم کنار او ویسادی

وقتی فکر میکنم دسشه گرفتی

همی طور دنیا رو سرم خرابه