از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

ماه آسمونم

شکارچی سه شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۲، 4:34

بهش قول دادم و واقعا تغییر کردم

ولی نمیدونم خوشحال باشم که بیادمه

یا ناراحت باشم که به زندگی خودش نمیرسه و بیادمه

،

نه باید ناراحت باشم چون باید به زندگی خودش برسه

دورت بگردم تو ایقد خوبی و ماهی فکر زندگی خودت باش

منم خوب میشم

،

شدم این ای داغ دیده هایی که جوون از دست دادن

نگاشون کنی ماتم ازشون جااااار میزنه

،

ردش تو صورتت میمونه

رو لبخندت میمونه

امروز نگام کرد گفت چته ؟

چه مشکلی داری ‌؟

نگفتم بهش فقط گفتم خوب نیستم

بیچاره کلی صحبت کرد تا ارومم کنه

،

خوشحالم و واقعا بهترم ای روزا

مو قبل تو سال ها کسیه نداشتم

ولی بهت وفادار بودم

اگه کار میکردم

اگه خونه میساختم

اگه سختی تحمل میکردم

میگفتم عشقم بیاد با هم کیفشو ببریم

مو دور تو بگردم ایسو که رفتی

امیدم کو ؟

مو هر چی کار کردم ، خونه ساختم

نرفتم سفر ، لباس نخریدم ، خوشی نکردم

گفتم عشقم بیا خونه داشته باشه برای خودش

حالا ایکه انگیزه ندارم یه خط کدی بنویسم به کنار

ای خونه میبینم میگم سی کی ساختمه ؟

ایقددددد بیهوده

سیل سر در قشنگش میکنم میگم

دلبرم و ای در داخل نمیشه

و میزنم زیر گریه

داریم از ای بد تر ؟

،

مو تو هیچی کسیه نداشتم

از دست دادن تونم فقط چون کسیه نداشتم

و همیناییم که داشتم اومدن زیر پامه خالی کردن

همشم میدونی زیر سر کیه

،

نمیبخشمش و برام مرد تا ابد

مرد تا ابد

،

دورت بگردم تو ایقد خوبی

چقه دلم میخا ببینمت

ولی جرعت نمیکنم بگم ، اخرین عکسی که وت دیدم

انگار هنو جلو چشمه

تو ایقه قشنگ و با سلیقه

چ کنم که یارم رفت

به قول خودت باید یک عمر مردگی کنم

مو یه طوری سیت عزا گرفتم

ای خدایی باشه شرمندمه