از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

نمیگذره بی تو

شکارچی پنجشنبه ششم مهر ۱۴۰۲، 19:58

چقد دلگیره که الان میخوابم

همه رو بیخیال شدم

دیگه هیچ ادمی و وجودی برام مهم نیست

از جون عزیز تر داشتم که رفت

دیگه کسیو ندارم

وقتی اون رفت انگار همه مردن

خودمم مردم

زنده بازنده بودن اصلا خوب نیست

دلم برات تنگ شده

کاش تو هم دلت برام تنگ میشد

،

دیدی قناری چی شد ؟

حالا همه میدونن

همه اومدن وساطط

ولی دیگه دیر شده نه ؟

اینطوری من هر روز بیشتر میمیرم

،

دلم برات خیلی تنگه

مثل این برگ پاییزایا که میفتن

همینطور دلم یادت میفته و خشک میشه ..

،

چقد عجیبه که تو خوشحالی

خیلی خوشحال

و من ناراحتم ، خیلی ناراحت

اخه این که رسمش نبود

تو که گفتی میخای شریکم باشی

من که همون اولش گفتم خوشیات نوش جونت

غم داشتی شریکم باهات نصف نصف

یعنی فقط من بودم ؟

تو نبودی ؟

نخاستی منو دیگه

نخاستی ...

ولی گله ای ندارم ازت

محبوب قلبمی و دوست دارم

خوشحالیت ارزومه