از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

ماه آسمونم

شکارچی یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۲، 7:31

نمیدونم زندم‌

نمیدونم مردم

نه دلیلی دارم واسه ادامه

نه انگیزه ای

،

تو اصلا منو یادت هست ؟

منی که تا برات لالایی نگفته بودم نمیخوابیدی

چطوری یکی دیگه رو انتخاب کردی ؟

اونم برات لالایی میخونه ؟

اونم قد من بلده تو رو ؟

چقد تو مطمعنی از انتخابت :(

هیچی نشده منو پس زدی

گفتی تمومه و برم

بیچاره من

که خونم رو سرم خراب شد و وسطش برای خودم

سینه میزنم ،

دلم برات تنگه :(

چقد فکرو خیال میکنم که برگشتی

از ته دلم میخندم

بعدم میبینم خیاله و نمیشه

میزنم زیر گریه

،

حالا تو یار جدیدتو داری و از من گذشتی

اصلا چه فرقی داره ؟

چه فراموش کنی چه بگذری

ولی دلم‌نمیاد یه کلمه ازت بد بگم

گلایه کنم

شکایتتو کنم

دورت بگردم

غمتم قشنگه

روشنای قلبم

خوش باشی

بخنده چشمات