بدون تو
شکارچی
سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۲، 20:21
چرا نمیتونم فارغ بشم از این غم
چقد داره همه چی عجیب میگذره
هیشکی نیست به دادم برسه :(
،
من خیلیا رو نجات دادم و دلگرمی بودم براشون
حالا ؟
عجب رسمی داری دنیا
،
تا ۱۶ روز دیگه باید مثل یه روح باشم
خیلی لاغر شدم و لباسام همه برام بزرگ شدن
داره پاییز میاد
من و تو پاییز با هم اشنا شدیم
اگه تا پاییز خوب نشم
این فصل منو میکشه
نمیدونم چیکار باید کنم
فقط همه روحم و جسمم داره گریه میکنه
و التماس میکنه
،
کاش میشد خلاص شد از این زندگی
،
رفتم ارامگاه دیدن پدرم
حرفی نداشتم بهش بزنم
فقط گفتم دیدی چی شد ؟
دیدی چه خاکی به سرم شد ؟
،
امید که بگذره و برگردم به زندگی