از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

عمرم

شکارچی سه شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۲، 13:15

پنج سال زحمت کشیدم تا خونه بسازم

الان وسط خونه میشینم و گریه میکنم

چقد تلخه قصه نرسیدن

،

قرار نیست صدای خنده هات تو اون خونه بپیچه

چرا این کارو کردی خدا ؟

چراغ خونم دیروز روشن شد و چراغ قلبم خاموش

،

ولی بازم دوست دارم

خوشبختیت ارزومه حتی با من نباشی

تو برای همیشه روشنای قلبمی

داشتم خونه رو نگاه میکردم و گریه میکردم

یادت افتادم که تو انتخاب کردی این طرح اینه رو

به خودم اومدم دیدم دارم لبخند میزنم

میبینی یادت هم قشنگه و خوشحالم میکنه

،

نمیتونم تحمل کنم دنیا رو بدون تو

میخام تمومش کن این رنجو