از زندگی مینویسم

گم شده در خود ..

امید وصال ط

شکارچی جمعه پانزدهم دی ۱۴۰۲، 10:17

میدونم فقط میخاست منو نگه داره

میدونم فقط میخاست یکی تو ذخیره داشتهب اشه

میدونم من براش مثل لاستیک زاپاسم

،

ولی دوسش دارم

منه ساده دوسش دارم

من براش صبر میکنم

و دوباره یه چیزی توی سینم میسوزه

انگار یادش توی قلبم اتیش بپا میکنه

،

تو چیکار میکنی که انقد زور داری ؟

تو چیکار میکنی که نبودنت از همه بودن ها قشنگ تره

من حتی به فکر تو گریه کردن رو ترجیح میدم تا با دیگری خندیدن

،

تو نیستی ولی نفس به نفس باهات زندگی میکنم

یادت مثل نوره مثل تاریکیه ، همه جا هست

تو خود منی که اون دور دورا زندگی میکنه

،

دلم میخاد تنها بشم و فقط دوباره گریه کنم

انقد گریه کنم تا تموم بشم

مثل ابر ها که وقتی خیلی ببارن تموم میشن

دوباره دلم مردن میخاد

حالا بهونه و کلی خشم دارم برا دو زدن :(